دلنوشته های آهویی که شکارچی اش را گم کرده

اندوه به روایتی دیگر 5

سرخابی عاشق شده است امروز از صبح نشسته است روی بالکن و پاهایش را از لای نرده ها به پایین آویزان کرده و همه اش صدای اوهو اوهویش توی خانه می پیچد سرش را به نرده ها تکیه داده و روی پیشانیش یک خط قرمز عمیق افتاده است موهایش پشت گردنش چسبیده و رنگش مهتابی شده است. من دارم توی خانه دور خودم می چرخم و گاهی می روم سرخابی را بغل کنم اما دلم نمی برد اصلا حوصله اش را ندارم از دستش حرصم می گیرد این سرخابی هر روز عاشق یک نفر می شود برای همه شان هم زار زار گریه می کند می دانم تا شب حالش خوب می شود و می رود تمام اس ام اس های عشقش را پاک می کند و بعد هم می رود برای خودش چایی دم می کند و می نشیند به لاک زدن ناخن هایش بعضی روزها هم که خیلی گریه کرده باشد ،مثل امروز، شب ها بابا کرم هم می رقصد...امروز البته خیلی بدجور دارد گریه می کند می روم می نشینم کنارش تنم را به پهلویش می چسبانم مجبور می شود نگاهم کند می پرسم: چه ریختیه؟ - فوق العادست! بیشتر از اون با شخصیته نمی دونی چقدر دلم براش تنگ شده وای خدا چیکار کنم اوهو اوهو...چشم هایش هفت رنگ است آرام آرام است...آنقدر با دقت به حرف هایت گوش می کند که دوست داری تا آخر دنیا باهاش حرف بزنی...تمام درها  را  برایت باز می کند  و نیم متر عقب می کشد تا رد شوی...- بی خیال بابا فردا بازم عاشق می شی..- نه اصلا امکان نداره این با همه فرق داره- زنیکه بی شعور تو که همه اونای دیگه رو هم می گفتی فوق العاده ان و با همه فرق دارن - اذیتم نکن حوصله ندارم..اوهو اوهو - نه جدی جدی بگو ببینم این چه جوریه که مطمئنی چند روز بیشتر میتونی عاشقش باشی ها؟ - نمی دونم..اوهو..منو یاد اون پسرایی میندازه که تو شیش سالگی عاشقشون می شدم همونایی که فقط دوست داشتم نگاشون کنم و باهاشون دوست بشم...نمی دونی که چی می گم...باور کن خیلی دوستش دارم منو برمی گردونه به یه حس خوب به یه جور تعهد یه جور وفاداری به خودم یه جور کنجکاوی مثل وقتایی که از دخترای بزرگتر از خودم می پرسیدم درد پریود چه جوریه؟..نمی دونی چی می گم..اوهو...اوهو... تمام مدتی که داریم با سرخابی حرف می زنیم تو لم داده ای و پایت را گذاشته ای روی میز.. گاهی که صدای گریه سرخابی بلند می شود سرت را از روی بی حوصلگی برمی گردانی به طرف بالکن لب هایت را مثل اردک جلو می آوری و ابروهایت را بالا می اندازی بعد هم یک نفس بلند می کشی و نصفه بیرونش می دهی و دوباره چشم هایت را می بندی و سعی می کنی پلک هایت را نلرزانی...سرخابی می گوید: من هیچ حوصله این را ندارم بگو یک گوری برود..- نمی شه که.. اولا ما توی خونه اونیم بعدشم تو خودت راضی شدی بیای اینجا با اون زندگی کنی بعدشم تو که معلوم نیست تا فردا عاشق..سرخابی چشم هایش را درشت می کند و شروع می کند به نفس نفس زدن حرفم را نصفه می گذارم و خودم را جلوتر می کشانم و پاهایم را  از لای نرده ها آویزان می کنم با خودم می گویم این سرخابی عجب حوصله ای دارد..کمی بعد بلند می شوی سلانه سلانه می آیی بالای سر سرخابی نگاهی به خیابان می اندازی و با نوک شست پایت آرام به کمر سرخابی می زنی..سرخابی آنقدر سرش را بر می گرداند که بتواند داخل اتاق را ببیند می گویی: دالی.. زنده ای؟؟ سرخابی سرش را به طرفت بر می گرداند وسط ابروهایش خط می افتد و بی حوصله نگاهت می کند بسته ساندویچ سرد را بالای سرت تکان می دهی و ابروهایت را بالا می بری و لبخند می زنی ..سرخابی سرش را دوباره روی نرده ها می گذارد و اینبار بلند تر می گوید اوهو..اوهو...

   + آهو ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اندوه به روایتی دیگر 4

بعضی صبح ها هست که آدم تا از خواب بیدار می شود زود حس می کند یک جایی توی بدنش خالی شده است ..آنوقت یا سرش درد می کند یا بدنش یا لثه هایش...امروز قبل از من بیدار شده بودی ..من که همیشه بیدارم ..اما امروز صبح حس می کردم اگر از جایم بلند شوم هوای خانه را به هم می ریزم.. می ترسیدم دوباره چشم هایت را ریز  کنی و به سمتم  نگاه  کنی و بعد سرت را بر گردانی و بروی دستشویی..کلی موقعیت را سنجیدم و بعد از جایم بلند شدم و آمدم پایین پایت نشستم و سرم را به ساق هایت تکیه دادم..داشتم آرام گریه می کردم صدای زوزه باد توی صدایم گم می شد..یک کمی سرم را نوازش کردی فقط چند ثانیه..بعد سیگارت را روی سرم خاموش کردی..حواسم نبود که چند ساعت من سرم را به ساق های تو تکیه داده بودم و چند تا سیگار کشیدی..یک دفعه انگار یک تصمیم سخت گرفته باشی بلند شدی و شروع کردی به جمع کردن آشغال های دور و بر خانه..بعد هم ریشت را تراشیدی و رفتی بیرون..نیم ساعت بعد با یک زن سرخابی رنگ برگشتی ..من سرم را گذاشتم روی صندلی تو و خودم را به خواب زدم...گمانم یک جاهایی از بدنم هی پر و خالی می شد یک چیزی بین دهان و معده ام داشت تند تند بالا و پایین می رفت..از گوشه چشمم حواسم بود که هیچ حرکتی را ندیده نگذارم..در را بستی و آرام شروع کردی به بوسیدنش...ریز ..ریز..چشم های زن وقتی سرت را نزدیکش می کردی به طور اتوماتیک بسته می شد و بدنش بی حرکت می ماند..سرتاپایش سرخابی بود..گونه هایش و لب هایش هم..لنزش هم حتی سرخابی بود و روی گردن تو ناخن های نیمه جاندار سرخابی اش با خستگی می لغزید..تمام مدتی که روی تخت داشتید همدیگر را می بوسیدید من به دقت داشتم ساختمان متوکه روبررو را ور انداز می کردم..و خودم را به ندیدن می زدم..اینطوری می توانستم تصور کنم شما توی اتاق نیستید و بیرون دارید با هم کتاب می خوانید..اتوبوس خط15 چهار بار آمد و رفت..کم صدای پچ پچی که توی زوزه ها گم شده بود قطع شد..با احتیاط سرم را برگرداندم..سرخابی داشت آرایش می کرد تو هم آرام آرام شانه هایش را می بوسیدی..توی ساختمان روبرو را دیگر نمی شد دید..سرخابی رفته بود.. من از توی بهار خواب آویزان شده بودم توی خیابان و داشتم بچه همسایه را صدا می زدم..صدای خیابان نمی گذاشت صدایم را بشنود..

   + آهو ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل!

چقدر شبیه تو بود، چقدر راحت قاطی غریبه ها شده بود و داشت میرقصید، اصلا یک جوری شبیه آدم های سالم بود و یک ذره شکمی که در آورده بود انگار وظیفه داشت برای یقیه توضیح بدهد که او با سن کمی که دارد مرد یک خانه است..ته چشم هایش یک جور شیطنت دوست داشتنی بود شبیه آنهایی که آدم هیچ بدش نمی آید..شبیه تو وقت هایی که می خواستی سیگار روشن کنی..هر جا که می رفت چشمم دنبالش بود.. انگار نه انگار که زن و دختر سه ساله اش دو قدم آنطرف تر نشسته اند.. اصلا او شوهر کسی نبود.. او همان پسر بیست و سه ساله ای بود که من شب ها برایش گریه می کردم و بچه ام را توی خواب شبیه او می دیدم...یک حسی از نوک ناخن های پایم شروع می شد..پایم را بی حس می کرد تا زانو..آنوقت چشمم را می فرستاد دنبال تیشرت آبی فیروزه ای او که بدن سالم بی فکر و خیالش را تویش جا داده بود..تمام این مدت فکر می کردم جداییمان منطقی ترین کار تمام عمرم بوده است.. اما دیشب حس می کردم  تمام  این سه سال منطقم به ریش من خندیده است...

کدام قله؟!کدام اوج؟!

مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل

که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد...

   + آهو ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اندوه به روایتی دیگر 3

دیشب بچه همسایه تا صبح توی خوابم بود. اصلا با من بازی نمی کرد. گمانم قیافه ام زیاد مهربان نشان نمی دهد شاید هم کمی سرد به نظر می رسم. توی آینه وقتی خودم را می بینم خیال می کنم جای چشم هایم دو تا ذغال کم رنگ گذاشته اند. پوستم هم زیادی مهتابی است و موهایم انگار فقط توی خواب های هذیانی یک نفر بعد از یک خودکشی ناموفق هیئت واقعی به خودشان می گیرند. امروز بچه همساییه تب دارد. این بچه اما یک جورایی هوشیار است این را از فکر هایی که می کند  فهمم. اما طفلک وقتی می ترسد آنقدر کلمه بلد نیست که به این حال و روز نیفتد.همه اش جیغ جیغ می کند و لب هایش را غنچه می کند و چشم هایش مثل چشم های کسی می شود که دارند اعدامش می کنند. توی خواب تا می آیم دستش را بگیرم یکهو نفسش بند می آید و خیس عرق می شود. من هم دیگر می ترسم  بهش دست بزنم یک طوریش بشود.این بچه کم کم دارد من را نا امید می کند...

   + آهو ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

حق انتخاب

مرد مکرر!

دستت درست

سرنوشت های سه گانه ام را از تو دارم

روی پیشانیم طلاکوب کرده ای

به نرخ روز

هزار و صد و چهارده سکه

من هم نقش دارم!

انتخاب می کنم:

١- اسم خاکی شناسنامه تو

٢- پنجمین زن پدر بزرگت

٣- همخانه عروسکی پسرت.

   + آهو ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

شب مادر زن سلام

دفعه پیش که راشین رفته  از دکه سیگار بخرد پسر توی دکه بهش خندیده بود به قول خودش بد هم خندیده بودنیشخند بچه دچار یاس فلسفی شده بود امروز من رفتم خیلی خونسرد دویست تومن گذاشتم و گفتم دوتا وینستون تعجبچیپس هم خریدیم برای مزه مامانم اینا شب قرار بود برن مادر زن سلاممنتظر اولش شام خوردیم بعد هم با راشین دعوا کردیم و من موهایش را کشیدم توی جاروبرقی خوشمزهساعت دوازده مجبور شدیم آشتی کنیم تا بتونیم بساط خلافمونو علم کنیم نشستیم با آهنگ زلف نامجو یک نخ سیگارمان را تا فیلتر کشیدیمنیشخند آخر سر هم نتیجه گرفتیم که این سیگار بعدش مشروب می خواهد تعجبقبلش هم بغلبغلزندگی شاید افروختن سیگاری است در فاصله رخوتناک دو هماغوشیخجالت راشین خرس قهوه ای منو بغل کرده و خوابیده بیچاره بغل می خواد! نیشخندنگران هم هست که مامانش که آمد موهایش بوی سیگار ندهداسترس

نتیجه اخلاقی: باید به فرزندان شایسته ای که به خلاف های کوچک رضایت می دهند افتخار کردخوشمزه

   + آهو ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

اندوه به روایتی دیگر 2

شب ها که می آیی خسته خودت را می اندازی روی تخت یکنفره مان و آه می کشی و خیره می شوی توی تاریکی و  زود غلت می زنی و روی پهلو می خوابی و چشم هایت را روی هم فشار می دهی تمام فکر و ذکرم این است که چطور تحریکت کنم...اول از همه سعی می کنم مشتت را باز کنم و انگشت هایم را به زور توی انگشت هایت قفل کنم آنوقت شروع می کنم به بوسیدن گردنت... بوس هایم کم کم خیس می شود و تو پلک هایت سنگین تر...انگشت هایم آرام توی موهای سینه ات می لغزد گاهی ناخن هایم تویشان گیر می کند چرتت پاره می شود زیر لب بسم الله می گویی و می خوابی...ریز ریز صورتت را می بوسم بعد می روم توی خواب های تو... شلوغ می کنم صدا در می آورم جیغ می زنم حتی یکبار نشستم روی سینه ات... درمانده شده بودم از دستت از خواب پریدی و داد زدی.... بعد رفتی آشپزخانه صدای در یخچال را شنیدم باز شد اما صدای بسته شدنش نیامد بطری آب توی دستت بود...نگاه کردم... چشم هایت داشتند له له می زدند... دست هایت کم کم داشت دور بطری سفت و سفت تر می شد... زبانت را آرام دور لب هایت می کشیدی و زل زده بودی به نقطه ای توی خیابان..جایی که زنی با کالسکه بچه ای می گذشت... وقت راه رفتن باسنش انگار از خودش عقب می ماند...

   + آهو ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

اندوه به روایتی دیگر

یه کم تپل شده ای. تخت یک نفره مان کوچک شده است. چشمم هنوز بسته است دست می کشم جایت هنوز گرم است غلت میزنم روبروی آینه ایستاده ای داری دکمه روی یقه ات را می دوزی بالاتنه ام را می کشم انگشت هایم چند بار توی هوا تاب می خورد بالاخره دستت را می گیرم زیر لب می گویی سسسسسسرررررد شده... ژاکت رنگی ات را که من دوستش ندارم می پوشی روی پیراهنت دست می کشی روی موهای سینه ات صافشان می کنی موهای کوتاهت را که یک سانت هم نیست می کشی عقب و  میروی بیرون صدایت را از توی آشپزخانه میشنوم  می آیم لیوانت را بدهم دستت می افتد می شکند زیر لب نچ نچ می کنی می روی جارو می آوری با دقت تکه هایش را جمع می کنی بعد می روی کیفت را بر میداری می آیم سرم را می گذارم روی شانه ات... لبهایت را آرام می بوسم یقه کتت را بالا می کشی حس می کنم سر شانه ات کمی نمدار شده است بوی افتر شیوت توی هوا می ماند دور خانه می چرخم در خانه را باز گذاشته ای انگار یادت رفته قلق دارد می آیم ببندمش صدای بچه ای را از بیرون می شنوم در را باز می کنم با نگاه دنبالش می گردم تند بر می گردی داری نفس نفس می زنی در را با شدت می کشی می کوبی به هم...من پرت می شوم روی زمین ...سوت می زنی و با عجله پله ها را دوتا یکی می کنی ...بچه دارد می گوید که چقدر خانه ما ترسناک است...

   + آهو ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

درد مشترک

شوهر دوستم صیغه می کند

من فلوکستین می خورم

ناخود آگاه جمعی ام درد می کند!

   + آهو ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

 

از توی اتاق پژوهش پا شدم برم ببینم آقای دکتر اگه هست کتابشو ببرم...خانم ببخشید شما کارت شناسایی دارین؟...بله؟؟ خانم!!!!!!!!!!!!!!! مانتوی من که بلنده... نه خانم مانتوی بلند اونه که زیر زانو باشه...خب به ......هر کی با دیدن زانوی شلوار من تحریک می شه بره خود ارضایی کنه.

   + آهو ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

وداع

باشد..به سلامت

راستی..نگفتی...

نفس های شیرین کودکی که روی بازویت

خواب لالایی می دید

کجای روح بی حوصله ات را به هم می ریخت؟..

   + آهو ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

لطفا به شعور من توهین نکنید

دامن هایت را که بسوزانی

اسمت را تر و خشک نمی گذارند

مریم باشی یا آنکاره

فکر عیسای سر زیادت تعیین کننده نیست

می روی راحت کنار خیابان می ایستی

تا یک نفر یک بوق مهمانت کند

اصلا می روی از تمام خدا های قبیله اش

یک بچه می گیری

چشمش کور

وقتی که بلندت کنند

حرف چوپان ها

یعنی پشم... 

   + آهو ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

حواسم نبود....

یلدا بود

فال نداشتم

یک نفر  شام دعوتم کرده بود

بوی خودم را می داد

آنجا توی خیابان راهنمایی داشت دنبال شاه کلیدش می گشت

من پیچاندن بلد نبودم

گرسنه ام بود

می خواستم یک فال از دختربچه تخس چار راه بدزدم

کلیدم شکست

دزد خوبی نمی شوم

کلیدهایم روی  در مانده بود

پاییز بلندم کرد

بوی فسیل می گیرم

مطمئنم

من  اصلا برای همین قفل های یخ زده ساخته شده ام

یک جایی مانده ام

یک جایی رانده ام

و این همه در را به عمرم  یک جا ندیده ام...

 

   + آهو ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Gift

I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak.

if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley.

   + آهو ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

هیچ خبری نمی شود اینجا

گاهی چقدر  هوس می کنم یک نفر  شام دعوتم کند

آخر من هنوز بیست و چهار ساله ام...

   + آهو ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

مثل سگ می ترسم...

خودم را به دندان گرفته ام

امشب فقط یک زوزه آرامم می کند

زوزه ای که تسلایم می شود

یک نفر بیاید لیسم بزند

وحشت کرده ام

چقدر هم سرد است ...

   + آهو ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

شاهکار

خدا

شیر قهوه اش را خورد

پریز هایش را کشید

جیغ و داد ها را از پنجره بیرون کرد

روی شاهرگش عطر زد

نشست به ساختن تو...

   + آهو ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

ارتقای عاشقانه

کلماتم بوی هورمون گرفته اند

تقصیر خود احمقشان است

برایت وقتی می نویسم

مطمئنم که یک جور ماده خیلی لطیفی

شبیه یک روح قشنگ

یک آرزوی سوخته

یک خیال پر پر

دارم بال بال می زنم

این دیگر از هورمون بر نمی آید

انگار دارم آدم می شوم

تو من را می زایی

من درد می کشم!

 

   + آهو ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

نیش

دوستم بهم گفت:

تو اصلا شرایط خودتو در نظر نمی گیری

ذهن من زمزمه کرد:تو گه خوری زیادی داری!!

   + آهو ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()